آدم مستقل وابسته به خدا است.امام خامنه ای(دامه برکاته)

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

ملازمان حرم....



براے تو مینویسم...با غیرت...

براے تویے ڪہ سوغاتے ڪودڪت از سوریہ ، یک تابوت سبز و سفید و قرمز شد...

تویے ڪہ همسرت میدانست عشقے بالاتر دارے...عشقے والاتر دارے...میدانست عاشق عمہ زینبـ(س)ـ هستے...

و سپرد تو را...بہ دستان پر مهر بے بے...
تو اے مرد با غیرت...میدانے؟
وقتے بند پوتینت را میبندے و پا میگذارے بر دلت...همانجا...همان موقع...میشود روز بلاگردان شدن...میشود روز فدایے شدن...آن هم فدایے دختر مولا امیرالمؤمنین(ع)..

ببخش اگر این روزها...خیلی ها خونت را نادیده میگیرند و میگویند...(رفت که رفت...پول خوبے گیرش آمد)...

نمیدانند...بوسیدن روے ماه فرزندت برای آخرین بار...دست تڪان دادن هاے پر از نگرانے...و اشڪ هاے مادر و همسرت بر سر تابوت...چه قیمت هستند؟
نمیدانند...
خودت به بزرگے خودت ببخش...

سلام ما را به بی بی برسان...
اے مدافع حرم...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
گرنگاهی بماکند زهرا

آقاسلام....


یا رسول الله اجازه می خواهم تا کمی راحت با شما سخن بگویم


شنیده ام هر چه کشیده اید در این 23 سال،

از هر چه همه ی انبیاءِ دیگر کشیده اند، سخت تر بوده است.


در بین این 23 سال، یکی از پیام هایی که آورده اید،

پیام"جلابیب"بوده است. 

سوره احزاب آیه 59


آقاجان!مدت ها گذشته از زمان نزول این آیه،

و از این طرف، به تازگی و شاید برای اولین بار،

امت شما اینچنین مستقل و مغرور در دنیا قد علم کرده

و ندای "اسلام" سر می دهد


اما مولا، نمی دانید چه آشفته بازاری است در این امت.

دیگر "دردِ دین" را نمی شود در صورت های این امت دید


یا رسول الله، در این امت جدیداً آمر به معروف را میزنند

چون پیام شما را لبیک گفته.

چون خواسته حجاب در این امت

از "روسریِ رویِ سر"، به "دورِ گردنی" تبدیل نشود.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
گرنگاهی بماکند زهرا

اسباب دردسر


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
فدایی سید علی

منم بایدبرم.....


بندهاے پوتین اش رامحڪم بست وسرش رابالا گرفت.

دخترڪ پنج سالہ وبانمڪش،همراہ با ڪلاہ ارتشے اش بہ سمتش دویدو پریددر آغوش امن پدر.لبخندے نثار چهرہ ے پاڪ ومعصومش ڪرد ڪہ با چشمان درشتش بہ پدرش خیرہ شدو بابغض گفت:

-بابایے،من آخر نفهمیدم ڪجا میخواے برے!

لبخندش عمیق تر شد:

-نازنینہ بابا،بهت ڪہ گفتم،دارم میرم پیش خانم زینب

همونطور ڪہ باانگشتاے دستش بازے مے ڪرد،پرسید:

-عمہ زینب ڪجاست؟چرا من و مامان نمے تونیم بیایم باهات؟منم دوست دارم برم پیش عمہ.چرا تهناتهنامیرے؟!

همسرش،دخترڪش را ازبغلش بیرون آوردو مهربون گفت:

-چہ قدر ازبابات سوال مے پرسے!بزار برہ دیرش شد.

نگاهے بہ همسرش انداخت...

خودش مے دانست ڪہ شاید دیگر دخترپنج سالہ اش را نبیند،مے دانست ڪہ دیگرهمسرش را نمیبند تا شیرین زبانے ڪندوخاطرات پاسگاہ را برایش تعریف ڪند.بہ خوبے مے دانست ڪہ دیگر نمے تواند با گرماے خانوادہ اش سرماے دنیارا تحمل ڪند...مے دانست ڪہ دلش براے خندہ هاے دوفرشتہ ے مقابلش پرخواهد زد...

اما دلش قرص بود!دل بے تابش بہ دل بے بے زینب قرص ومحڪم بود.او سنگر را رها نمے ڪرد!تاآخر پاے قول و قرارش وایمیستاد وتاپاے جان نگهبان خیمہ ے عمہ میماند!

آهے ڪشیدوسر خم ڪردتا گونہ هاے سرخ وبرجستہ ے دخترش را بوسہ بزند.بوسہ ے شیرین پدرڪہ برگونہ هایش نشست،چشمانش را بالذت بست وگردن پدرش را با دودست ڪوچڪ وتپلش دربندگرفت وبوسہ ے محڪم وطولانے اے بہ چهرہ اش هدیہ ڪرد.

وقتے دخترڪ چشمانش را باز ڪرد،باصداے گرفتہ اے گفت:

-بابا سوغاتے ام میارے برام؟

لبخند دلنشین و بازوبستہ شدن پلڪهاے پدر،آنقدر خوشحالش ڪرد ڪہ باصداے بلندے خداحافظے ڪردو بہ اتاقش رفت تا بخوابد.

مردخانہ، باخندہ ے تلخے ڪہ برلب داشت،رفتن دخترش را تماشا ڪرد.ڪلاهش را روے سرش گذاشت وساڪش را در دست گرفت ڪہ ناگهان چشمانش بہ دوگوے لغزندہ افتاد.

همدم زندگے اش،درحال سرڪوپ ڪردن بغضے بود ڪہ سدراہ گلویش شدہ بود!

لبخند اطمینان بخشے بہ بانوے خانہ زدو درگوشش زمزمہ ڪرد:

- وقتے تهش رو میدونے چراچشماے خشگلت رو بارونے مے ڪنے؟خانم من ڪہ گریہ نمیڪنہ!سرتوبالا بگیر...بہ خودت افتخار ڪن ڪہ چشم بے بے روے ماست...دعاڪن برام،دعاڪن بے بے قبولم ڪنہ.اون وقتہ ڪہ تمام این غصہ ها ازدلامون پرمیڪشن ومیرن.

نگاہ بارانے اش را بہ چشمان مرد زندگے اش دوخت وپر بغض زمزمہ ڪرد:

-دلم برات تنگ میشہ...خیلے!

 زمزمہ وار گفت:

-من خیلے بیشتر...

وقتے پارہ تنش از در خانہ خارج شد،اشڪ هایش سرازیرشدو همراہ با هق هق خفیفے زمزمہ ڪرد:

-توام جز فداییان عمہ سادات شدے...

《منم باید برم آرہ برم سرم برہ!

نزارم هیچ حرومے طرف حرم برہ...

یہ روزیم میاد نفس آخرم برہ...


پنج ماهے از رفتن همسرش مے گذشت واو تنها توانستہ بود 2بار باهاش همڪلام شود ڪہ بیشتردخترڪش مشغول حرف زدن با شوهرش میشد! 

همان طورڪہ باتسبیح صلوات مے فرستادو دهانش را معطر مے ڪرد، روے مبل نشست ونازنین را صدازد.نازنین باعجلہ بہ سمت مادرش آمد:

-جونم مامانے؟

دلش از صداے بچگانہ ے دخترڪ غنج رفتوباانگشت اشارہ ڪرد تا روے پایش بنشیند. نازنین ڪہ روے پاهایش جاگرفت،شروع بہ نازڪردن موهاے خرمایے اش ڪرد:

-داشتے چے ڪارمے ڪردے خشگلم؟

باذوق وشوق جواب داد:

-داشتم براے بابانقاشے مے ڪشیدم.میخوام هروقت اومد بهش نشون بدم تاڪلے خوشحال بشہ.

چشمان مادر،محزون شد!در این چند ماهہ تنها مسڪن قلبش،خدا بود...چہ قدر سرنماز دعا مے ڪردواشڪ مے ریخت.چہ قدر از بے بے مے خواست تا هواے شوهرش را داشتہ باشد تا مبادا دخترڪش از داشتن پشتیبان بزرگے چون پدر محروم شود...

اما دودل بود!نمے دانست بہ نداے قلب خویش گوش دهد یابراے آخرت همسرش دعاڪند.

همسرے ڪہ عاشقانہ آمادہ ے دفاع از بانوے دمشق بودو هست وخواهدبود.


باصداے زنگ تلفن📞بہ خود آمد.بافڪراینڪہ شاید خبرے از نیمہ ے زندگے اش شدہ باشد،نازنین را روے مبل رهاڪرد وسراسیمہ بہ سمت تلفن رفت ونفس نفس زنان جواب داد:🙄

-ا...الو؟؟

با صداے مرد غریبہ دنیاروے سرش آوار شد:

-سلام خانم،منزل جناب...

نازنین شاهد تڪ تڪ صحنہ هاے روبہ رویش بود. شاهد لحظہ اے ڪہ مادرش ناباورانہ بہ دیوار سفید روبہ رو خیرہ شدہ بودو بالڪنت اسم همسرش را زیرلب زمزمہ مے ڪرد...او زمانے را ڪہ تلفن از دست مادر افتادو اشڪ پهناے صورتش را پوشاندہ بود،دید...نازنین زجہ هاوگریہ هاے زیادے را دید اما دلیلش را نمے دانست!

دخترڪ قصہ ے ما نمے دانست چرا مادرش مانند نوزادان بے تابے میڪندو مے گرید!


امااین دخترڪ بالاخرہ مے فهمد ڪہ چہ شد،میفهمد ڪہ آن شب بہ مادرش چہ گذشت...او فهمیدڪہ چراچشمان مادر همیشہ نمناڪ وسرخ است...

نازنینہ پدرش،هنگامے ڪہ سوغاتے اش را دریافت ڪرد تمام این جریان را فهمید...سوغاتے اے ڪہ بوے خاڪ وباروت مے داد...بوے خون وشجاعت...بوے پدرش...

واز آن لحظہ بود ڪہ گردنبند یازینب پدر،همیشہ برگردن دخترڪ بود تاآن بوے ناب سرتاپایش را عطراگین سازد..

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱
گرنگاهی بماکند زهرا

شهید حاج محمد ابراهیم همت


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
فدایی سید علی

پرستاران یا....؟

می آیند فیلم می سازند بانام تکراری ومحتوای تکراری..
این عاشق آن است،آن عاشق یکی دیگر..
دو،سه نفر یکی را دوست دارند واوخبرندارد!!
بعد آن فرد لیلی واقع شده ،با کسی است ،که دوستش ندارد!!
.
.
.
.
چقدر پرمحتوا!!
خجالت خوب چیزی است برای کشیدن..


۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
گنجشکک

درخت، مایه برکت زندگی بشر

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: «گیاه و درخت، مایه‌ی برکت زندگی بشر است؛ منتها ما باید قدر اینها را بدانیم؛ اینکه مثلاً بنده یک نهال اینجا غرس کنم و مثلاً چند هزار نهال غرس بشود، [امّا] از آن طرف به جنگلهای ما تهاجم بشود یا به باغهای قدیمی ما تهاجم بشود، این خلاف مصلحت است.» ۱۳۹۴/۱۲/۱۸


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فدایی سید علی

رابطه دنیا و انسان

حکمت 72                     رابطه دنیا و انسان               (اخلاقی،علمی)

امام علی (ع)می فرمایند:دنیا بدن ها را فرسوده، و آرزوها را تازه می کند، مرگ را نزدیک و خواسته ها را دور و دراز می سازد، کسی که به آن دست یافت خسته می شود، و آن که به دنیا نرسید رنج می برد.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
فدایی سید علی

تذکر

پر مخاطبند ..هنرش را دارند نوش جانشان..


می آیند میگویند فروشنده اسکار گرفت وچشم دلواپسان در آمد..

آه حیف اسمت که ترین هم گذاشتی برایش..

پس فردا،با همین اسکار وقتی کوبیدن در سرت و اسیرت کردن ،ببین چشم چه کسی درمی آید !

ببین چه کسی می سوزد ...

ما ،که نگران امثال تو هستیم و حرص  بزرگ شدن بی موقع ات(بدون رشد)رامی خوریم یاشما؟

اصلا غرب خوب، ایران و انقلاب بد!تو کجای این دعوایی؟سنگ یه مشت بلانسبت آدم را به سینه میزنی که درکارخودشان مانده اند؟!چه سودی بدست می آوری؟

حالابیا بگو هرکسی را در قبر خودش می خوابانند..

بدبختی مان این است که همه در گور دسته جمعی میخوابیم وقتی ایران ،ایران نباشد.

قبرشخصی مال وقت امنیته..مال وقتیه که امثال تو به دشمن گرا ندهند.

درسته زیرپاهای خودت رو داری سوراخ میکنی ولی همه غرق میشیم..


یاعلی (علیه السلام)برس بداد این علی.



۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
گنجشکک

شهادت بانوی دوعالم

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
گنجشکک